|
دوستانه ها
به نام خدایی که در همین نزدیکی است
|
« رادیو جوان مرد نقطه. از بس که برنامه ندارد نقطه. » برچسبها: عملکرد ضعیف رادیو, کاهش سطح برنامه ها, اعتراض گروهی [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 13:47 ] [ نازنین ]
[ ]
سلام چند روز پیش تو خوابگاه نشسته بودیم که به دوستام گفتم کیفاتونو خالی کنین رو زمین تا ی عکسی از محتوای داخلیش بندازم البته از جزوات فاکتور گرفتیم وقتی عکسارو انداختم خیلی برام جالب اومد و تصمیم گرفتم بذارمشون رو وبلاگم تا مایحتوای کیف چندتا دانشجوی دختر رو به مقایسه بذارم چندتا دختر دانشجو اونم از نوع درسخونش این پستم پیام یا حرف خاصی نداره برداشت آزاده نظراتتونو در مورد عکسا بگین ۱-
۲-
۳-
۴-
۵- خوب اینم ۵ نمونه کیف دخترونه ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ فرا رسیدن سالروز میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س ) و روز مادر رو به همه مامانای خوب ایران زمین و مخصوصا مامان گل خودم تبریک میگم امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشین فعلا بای [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:10 ] [ نازنین ]
[ ]
جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"
****************************** **
گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید: خدا پشت پنجره ایستاده [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:9 ] [ نازنین ]
[ ]
ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانهاش خراب
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن مردم دو دستهاند، یا گول میخورند یا گلوله... از دفتر خاطرات یک دیکتاتور هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 7:31 ] [ نازنین ]
[ ]
سلام خوبین؟
چه خبرا ؟ بلاخره بعد کلی بحث و دعوا کلاسامونو از ۲۲ام تعطیل کردیم و برگشتیم به سوی خونه امروز هم که پس از مدتها اومدم وبم دیدم ای دل غافل نزدیک ی ماهه آپ نکردم گفتم امشب سریع ی اپی بذارم و عیدو هم جلو جلو تبریک بگم امسال برا من خیلی خیلی زود گذشت مثل اینکه همین دیروز بود که من داشتم برا تحویل سال ۹۰ پست میزاشتم اما الان دارم برا سال ۹۱ و عید ۹۱ پست وارد میکنم امسال خانواده ی ما کمی بزرگتر شد و چندتا نی نی کوچولو به جمعمون اضافه شدن نی نی کوچولوهایی که هنوز ۴۰ روزشون نشده البته ۲ تاشون به دنیا اومدن و یکیشونم تا ۲۸ ام این ماه به دنیا میاد علیسا و نرجس و ....(فعلا اسمشو نمیدونم ولی به احتمال قوی الین باشه)عزیز امیدوارم که دنیا روی خوششو بهتون نشوون بده و درکنار مامان و بابا عمر با عزتی داشته باشین و به خوبی بزرگ بشین ی نی نی دیگه هم سال بعد به جمع خانوادمون میپیونده که اونم قدمش پیش پیش مبارک باشه خوب از بحث خانوادم بگذرم خواستم پستمو متفاوت تر از همیشه بذارم برا همون از خانواده گفتم و اما این روزا بوی بهار از هرجایی به مشام میرسه و احساس میشه همه پر از شور و احساس شدن و به نوعی دارن خودشونو برا سال تحویل و سال نو آماده میکنن امیدوارم سال ۹۱ سال خوبی برا همه باشه سالی پر از برکت و سلامتی و شادی حالا بریم سراغ جشن بهار و تبریکات و دعاهای ویژه یا مقلب القلوب والبصار یا محول الحول واحوال حول حالنا الا احسن الحال
دعای سال تحویلی:خدایا سال ۹۱ رو سالی پر برکت و پرروزی قرار بده خدا جونم مادر و پدرهامونو سلامت نگه دار و سایشونو از سرمون کم نکن خدا جونم سلامتی و گل خنده رو مهمون لبهای همه بکن خداجون عمری با عزت نصیبمون کن خداجونم نگاهتو ازمون نگیر
حرف دلی: سلام خدا جونم سال ۹۰ با همه پستی ها و بلندی هاش گذشت و خوبی و بدی سپری شد خدا جونم خودم خوب میدونم امسال بنده ی خوبی برات نبودم و بعضی کارام باعث شد ازم دلگیر و ناراحت بشی .خداجونم ازت میخوام منو ببخشی وکمکم کنی تا در راه ضای تو قدمامو محکم تر بکنم .
دوستانه نوشت:لحظه ی تحویل سال اگه یادتون بود و از خاطرتون گذشت منم دعا کنید سال خوبی رو براتون آرزو میکنم ایشالا سالی پر از موفقیت براتون باشه
دعای رادیویی:امیدوارم دوباره روزای اوج رادیو جوان برگرده مثل چند سال پیش خدایا عواملو کمکشون کن تا دوباره بتونن رادیو رو به اوج برسونن
مرسی سال خوبی داشته باشین [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 1:22 ] [ نازنین ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 12:8 ] [ نازنین ]
[ ]
چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن
کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا
حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن
دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را
بخاونید برچسبها: مطالب علمی, تحقیقات علمی, توانایی مغز انسان [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 0:25 ] [ نازنین ]
[ ]
FROGS
قورباغه ها
Who arranged a running competition. روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began ....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower . بتوانند به نوک برج برسند ..
You heard statements such as:
or:
'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high !'
The tiny frogs began collapsing. One by one....
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher one will make it !' موفق نمی شه !' دادن منصرف
But ONE continued higher and higher and higher
بالاتر
At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top
قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
know how this one frog managed to do it?
چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found
the strength to succeed and reach the goal?
موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out ....
negative or pessimistic. ... because they take your -- the ones you have in your heart !
Because everything you hear and read will
affect your actions
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که : هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--
چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید ! همیشه به
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال
شما تأثیر میگذاره
Therefore:
همیشه ....
cannot fulfill your dreams
آرزوهاتون نخواهید رسید !
God and I can do this !
Most people walk in and out of your life......but
FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
*موفق باشيد*:)
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 15:14 ] [ نازنین ]
[ ]
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 1:5 ] [ نازنین ]
[ ]
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس... حمیدرضا برقعی
در لحظات ناب اجابت تو لحظه های دلسپردگی و دست به حاجتی یادتون بود منم دعا کنید
تاسوعا و عاشورای حسینی و ایام محرم رو به همه عاشقان حضرتش تسلیت میگم
التماس دعا
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 0:8 ] [ نازنین ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||